![]() |
![]() |
|
| اگر هنوز زنده هستم به خاطر این است که هنوز به جایی که باید باشم نرسیده ام. |
|
گاهی گمان می کنم طلسم شده ام!
طلسم خودم! که،چه کسی جز ((من)) میتواند این من بی قرار نا آرام سر کش تنها و رمیده را طلسم کند؟ طلسم خودم هستم به جادوی ذهنم و به اوراد باید ها و نباید ها دلم را سحر کرده ام که نرود ،نبیند،نشنود،نپرسد،نخواهد،نسوزد ،نسازد،نبازد و نمی دانم دیگر چه و چه و چه!!! تا در امان ندانستن و نپرسیدن و نخواستن و نرفتن و ندیدن و نشنیدن و نسوختن و نساختن و نباختن باشد و نباشد ! کدام ورد ،اوراد ذهن مرا باطل می کند؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت توسط تبسم |
|
|
در عبور از مرزهای تاریکی
خویش را کاویدم ـ ناگزیرـ افسوس! آنچه یافتم پرنده ای بود که بالهایش را با دستمال کوچک خوشبختی بسته بودند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت توسط تبسم |
|
|
برای کودکی ام که گاهی در خیال بازی می کند و دست از سر بزرگی ام بر نمی دارد قصه می گویم.قصه ی ادم بزرگی را که دلش می خواست کودک باشد .ادم بزرگی که کودکی اش را زیر درختان باغ کوچکشان جا گذاشته بود و شبی ناگهان بزرگ شده بودو بدون انکه از دنیای خاکستری بزرگترها چیزی بداند مجبور شده بود عمری دراز شبیه ادم بزرگها باشد و با انها همنشین وگاهی شبها دلش تنگ کودکیهایش می شد .تنگ بازیهایش .تنگ درختان باغ شان وتنگ همه ی انچه کودکی اش را زیبا کرده بود و دیگر یادش نمی امدکودک که بود چند بار گریه کرده بود، چند بار غصه خورده بود ، چند بار دلش تنگ شده بود وچند بار با کودک همسایه قهر کرده بود اما یادش مانده بود که چند بار خندیده بود ،چند بار از شادی بالا و پایین پریده بود، چند بار اشتی کرده بود وچند بار کودک همسایه را در اغوش گرفته بود .
به اینجا ی قصه که می رسم کودکی ام خواب را بغل می کند و دست از سر بزرگی ام بر میداردوبزرگی ام تازه دلش تنگ می شود برای کودکیهایش . |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط تبسم |
|
|
چراما ادمها با این همه حرف از جنس گفتن .حرفهایی از جنس بودن.از جنس شدن .از جنس ماندن بدون تن دادن به ابتذال عادت .حرفهایی که توی پستوهای هزار توی دلمان خاک می خورد ـ خاک روزمرگیهای عادت ـ اینقدر از هم دوریم ؟.اینقدر بینمان فاصله هست که گفتن گفتنیها از سخت ترین کارهای دنیا هم سخت تر شده است .شاید........................................
اینجا کسی به طلسم اعتقاد دارد؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت توسط تبسم |
|
|
ایمان دارم
که فاصله هارا خاطره ها پر می کنند و خاطره ها را تصویرهای مبهم خاکستری من از فاصله ها گریزانم مرا به خاکستری خاطره می کشانند وافسون می کنند با ابهام های دلتنگی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت توسط تبسم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حریم آیین های بودن
|
| آرشیو موضوعی |
|
شعر نثر |
|
RSS
|