![]() |
![]() |
|
| اگر هنوز زنده هستم به خاطر این است که هنوز به جایی که باید باشم نرسیده ام. |
|
در ضیافت دیدار بودم و بی قرار که حضوری مرا به حضور خوانده بود ومن بی تاب تاب نگاهش به تاب بودم نبض شوق زیر پوسته ی احساس به ضرباهنگ شور می زد در همهمه ی خدایان کوچک سر برداشته از خویش چشم گشودم حریم امن بودنش تمام بودن مرا فرا گرفت _ آن دم_و تمام حجم های تهی از نهایتی لب ریز سر رفت به التهاب دریای واژگانم خشکید و گام ذهن در برهوت کلمات گم شد تا دل در این حیرانی سر بر زانوی نوازش نهد ومن با رویای بیداری خویش بیدار شدم نزدیک دور دور نزدیک جمع اضداد را دیدم چگونه بی کرانه ای به کران امده بود و آن همه کرانه را تا بی کران می برد؟ در هوشیاری بی هوشی، ثانیه ها برمدار شتاب چرخیدندومن از رویای بیداری خویش بیدار که گام ذهن پی رفتن بود بر زمین و نگاه دل در هوای ماندن ومن سرگردان به گامی که می رفت و نگاهی که می ماند و در اندیشه که به بریدنی درد ناک می ماند تا کی و کجا دوباره به وصالی وصل شوم؟ و صادقانه نجوا میکنم با خویش: که اگر پری به بال من میداد این بالهای گشوده ی اعجاز تا کجا پرواز را تجربه می کردم؟ رویای بیداری من ((عشق ))نبود با واژه ها بازی نمی کنم دستم در اشتیاق نوشتن(( نور)) آتش گرفته است. به رسم پی نوشت : |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت توسط تبسم |
|
|
تمام سفر هایم را آغازی بوده و پایانی هرگز که حادثه ی سفر مرا در خویش جاری میکند تا جاری شود در من و جریان من ادامه ی سفریست که از نقطه ای اغاز شده و پایانی ندارد از جنس پایان مگر پایان من! تمام طول راه نگاه نگرانم حیران بود تا جذبه ای به جاذبه ی خویش سر گردانی اش را صید کند و تمام طول راه این نگرانی دست از سر نگاه برنداشت و نبض احساس می گفت : چیزی جایی در کمین خیال است و چه خیالی بود آن که میان عریانی ریشه ها به دام افتاد .دامی که خیال را به اوج کشاند به شکوه راز گونه ی خویش .
بر شانه های خسته ی کوه مادران پیر بلوط ایستاده بر دیرینگی شکوهمند خویش اسطورگی سخت صخره را به زخم زایش زمین تا فرسایش شکست کشانده اند خاک درد آلوده آبستن عصیان است که دست گستاخ باد عریانی ریشه ها را بی شرمانه به حراج نگاه گذاشته است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت توسط تبسم |
|
|
هیچ بارانی حریق جاودانه ی تو را در کویر دل خاموش کرد نتوانست
خواستم در سالروز آن روز از تو بنویسم دیدم(( سایه ی لبخند مانده روی لبانم)) دستانت که به مهمانی زمین رفت دلت هم به مهمانی آسمان فقط نگاهت ماند برای همواره ی نگاه من.
خدا کند که بیایی مرا صدا کنی و بشارت به آرزوی محال خدا کند که بپیچد میان کوچه ی ما صدای پای تو از پشت تارهای خیال ..... ........ .............
پ.ن.امروز از اون روزهاست که دلم می خواد ۴۳ بار غروب افتاب رو ببینم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت توسط تبسم |
|
|
تندیس های ترک خورده ی احساس
موقرانه و خاموش
مستور شولای غرورند
مجال درد
گریز از مدار تکرار است تا قلمرو بودن
تازیانه را شکوه شانه هاست که زخم می زند
واندیشه ی عطش
نگاه گم شدگان را تا بیابان سراب کشانده است
دلو تشنگی لب ریز است
وآبادی ها
آبادی ها معبد رویاهای خفته اند!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت توسط تبسم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حریم آیین های بودن
|
| آرشیو موضوعی |
|
شعر نثر |
|
RSS
|