تبليغاتX
حریم
اگر هنوز زنده هستم به خاطر این است که هنوز به جایی که باید باشم نرسیده ام.




دچار خلوت یک کوچه ی غریب شده ام

که خواب رخوت ناچار را دیده ست

و در پیچ پیچ پرده های مبهم شب

ترانه نشنیده ست

هزار خوشه فریب است به تاک بی خبری

که حد فاصل پرچین های هوشیاری سایه افکنده ست

هراس سرد سکوت در خیال پیچیده ست

مجال تنگ تنفس به وهم آلوده ست

به ناگزیر گریزی گریز باید زد


مناره های سحر را اذان در راه است

کدام دست مرا تاسپیده همراه ست ؟







به رسم پی نوشت:

چه ناخواسته آشنا می شوند کوچه های غریب !!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت   توسط تبسم | 




هر کس شبی دارد .لحطه ای دارد.آنی دارد.

شبی خاص .لحطه ای خاص.آنی خاص. که قانون بی قانون دل پی بهانه ایست که به بهانه اش

شور بی نظمش را به سازی بنوازد تا به نظم کشاند((خود)) را واین شب و این لحظه و این آن است

که به آنی تمام هستی دل را می رباید تانگاهی دیگر لقایی دیگر معراجی دیگر .

وچه شبی است !که دل بی بهانه بهانه می گیرد و سر به شیدایی انتباهی مستانه می گذارد

که راه تا آشوب چه کوتاه است و بار داده اند غوغایی را که نا آرام میکند هستی دل را تا

طوفان زده دریایی شود دور از هر ساحل که گردابی اش در پیش است و در افتاده در گردابی چنین

دست این بیدار مست در پی دست آویزیست وچیزی نمی جوید جز ((خود)) را و به چنگی می زند

چنگ تا بکشاندش به غرقابه ی خود و ببرد تا دور دستهای دست نیافتنی غرقابگی


و در این دایره ی اشراق ((خود)) درد سهگین تمام نداشته های عظیمش را

تمام شدن های نشده اش را

تمام زلالهای زنگار گرفته اش را

تمام بزرگی کوچکش را

تمام راه های نرفته اش را

و تمام قدمهای مانده اش را درد می کشد و درد می کشد و درد می کشد و درد می کشد .

گویا در ژرفنای این درد بی پایان است که جاودانگی آغازی نهفته است:

ادراک رازی به ایجازی و اعجازی



نگاهی به نگاهی

آینه ای به آینه ای

قدری به قدری



نور ازلی آفرینشی

زیبایی تلالو تمام بودنهایی

و شکوه درخشش تمام شدنهایی که در گردشها و چرخشها و حیرانی ها در لا به لای هزار لایه ی

تمام ((خود ))های ناهوشیار گم کرده است و تنها یک لحظه کافیست تا حسرت همواره ی

دیداری دوباره چونان شعله ای ابدی در وسعت بی کرانه اش لهیب کشد و بسوزاند و بسوزاند و

بسوزاند تمام سوزاندنی ها را .

و این همان قدر است که به قدری می آید و به قدری می رود و هنوز است که به قدرش برسیم.






به رسم پی نوشت


شایدما خدایان کوچکی هستیم که هر قدری را که قدر بریم تنها ذره ای از قدری مطلق را


قدر برده ایم که قدری را بر قدرش متصور نیست و ما با تمام قدرمان در آستان پر قدرش پی قدری


چه قدرهاست که می گردیم و نمی گردیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت   توسط تبسم | 

 

برای تو که در کودکیهایم پر رنگی!

 

 

چقدر دور می نماید!

مگر چند سال پیش بود؟

یادت می آید آن روز که من و تو در فرمهای اتو کشیده ی (( اولی بودن ))مان دست های هم را گرفتیم و با کیف های نو_که عطر شان از خودشان بیشتر در ذهنم مانده_به مدرسه رفتیم؟

چه راهی بود آن راه هر روز تا مدرسه!

این روزها دیگر کسی باور نمی کند آن همه راه ،آن همه دور، آن همه خطر .دخترکی و پسرکی 7 ساله!

وما:سرشار از رفتن ها ،دویدن ها ،پریدن ها ،خندیدن ها وگاهی هم گریستن ها در راهی که به نظر پایانی نداشت با هم می رفتیم و با هم می امدیم .

چند فصل؟چند ماه؟چند روز اینگونه گذشت؟

یادم نمی آید!

اما

 یادم می آید که حادثه ها برای من وتو به سرعت و بی امان آمدند و آمدند و آمدند وکودکی تو را بردند وکودکی مرا بردند و لبخندهای مشترک، بی خیالی های مشترک و شادی های مشترک ((ما))با تمام کودکی شان ((تنها))در همان راه مدرسه جا ماند.

امروز چه اندازه زمان و چه حجم مکان از هم فاصله داریم؟چند سال است که همدیگر را ندیده ایم؟اگرامروز به یکدیگر برسیم آیا به قدر لحظه ای به آشنایی می رسیم؟

تمام این سالها دنبال رد خبری از تو بودم و شنیدم که ازدواج کردی و بعدتر شنیدم که کودکت را چقدر زود از دست دادی .

 

می بینی؟؟؟

آنقدر از هم دور شده ایم که حتی نتوانستم به رسم همدلی برایت پیامی به تبریک ویا بعد از آن به دلداری  بفرستم .با خود غریبه ام برای آشنایی تو غریبگی کردم .

یادت می اید چقدر لبخندها و اشک های مشترک داشتیم؟چقدر دنیای مشترک داشتیم؟چند بار دوچرخه ات را بی اجازه برداشته باشم خوب است؟چند بار عروسکهایم را بی دست و پا کرده باشی خوب است؟چند بار با هم گم شده باشیم خوب است؟چرا دنیا اینگونه است که دیگر نمی توانیم غم ها و شادی هایمان را با هم قسمت کنیم؟

من و تو هم(( کلاس اولی)) بودیم . همکلاس اولی های امروز چندین سال بعد کجا خواهند بود؟

 

به رسم پی نوشت: 

 

به تمام دلیل هایی که منطق روزگار حکم میکند_ ولی احساس 7 سالگی نمی پذیرد_ این نامه پست نشد اینجا گذاشتم شاید از این محله ((تو ))یا یک(( کلاس اولی)) دیگر بگذرد تفاوت زیادی هم ندارد همسایه ی دیوار به دیوار خانه ی کودکیها!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت   توسط تبسم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
حریم آیین های بودن

پیوندهای روزانه
ساقی نامه
سایه روشن
کج نوشته
نی روحانی
این تویی ...نه من
بود و نبود
اشکها و لبخندها
سکانس آخر
آب و آیینه
آریا برزن
تجربه های آزاد
دلتنگی های سپنتا
پرواز در سن
بیدستان
بانوی تو
لولیان
روزنه
شمیم معراج
شهپر
ساقی بدون شراب
قاصدک
اتاق
من وجاده
تجربه ی بودن
پابرهنه تا ماه
آیدا در آینه
سپنتا
قاصدک
یادداشتهای من تا رسیدن به ...!
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آرشیو موضوعی
شعر
نثر
پیوندها
انجمن روانشناسی ایران
شاملو
سهراب سپهری
فروغ فرخزاد
حمید مصدق
حسین پناهی
آوای آزاد
کانون زنان
ایرج جنتی عطایی
امروز
کتابهای رایگان فارسی
انجمن حمایت از حقوق کودکان
یونیسف
اعتماد
نو روز
مولوی
امروز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM