![]() |
![]() |
|
| اگر هنوز زنده هستم به خاطر این است که هنوز به جایی که باید باشم نرسیده ام. |
|
زیستن _ هم را زیستن _ عرصه ی مهلت هاست _ در دوایر متقاطع امکان_ بدانگونه که در تنگنای گستره ی خویشیم وزمان , در نسبیتّی محض در نوسان آیا چه چیز جز ارتفاع خواستن _ برآیند با هم خواستن _ حجم حادثه را بر قاعده ای تنگ ار دامنه ی نوسان آونگ اتفاق _در امکان اشتراک_ تقدیر می سازد؟ پی نوشت: زمستان یک فصل است , از اعتبار درخت هیچ نخواهد کاست! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت توسط تبسم |
|
|
برای تمام زنانی که هیچ روزی روزشان نبود و تقدیم به (ز) عزیز که رنج هایش الهام من شد خشمت را درو کن به هفت ساقه ی گندم... آبستن عصیانم تعمیدی تمرّد و بلوغ درد را چنان استخوان ترکانده ام که آینه ی بختم شکسته است مرا حد بزن رویاهایم فروشی نیست! به رسم پی نوشت: زن و این همه تعرض به انسان بودنش! چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط تبسم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حریم آیین های بودن
|
| آرشیو موضوعی |
|
شعر نثر |
|
RSS
|