![]() |
![]() |
|
| اگر هنوز زنده هستم به خاطر این است که هنوز به جایی که باید باشم نرسیده ام. |
|
زیستن _ هم را زیستن _ عرصه ی مهلت هاست _ در دوایر متقاطع امکان_ بدانگونه که در تنگنای گستره ی خویشیم وزمان , در نسبیتّی محض در نوسان آیا چه چیز جز ارتفاع خواستن _ برآیند با هم خواستن _ حجم حادثه را بر قاعده ای تنگ ار دامنه ی نوسان آونگ اتفاق _در امکان اشتراک_ تقدیر می سازد؟ پی نوشت: زمستان یک فصل است , از اعتبار درخت هیچ نخواهد کاست! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت توسط تبسم |
|
|
((برای یک دوست و بودنش در عصر نبودن ها)) از طفره های امتناع و انکار تا جذبه های اشتیاق و ایمان _به هر چه و یا هر که!_ در پیوستگی سیال ثانیه ها,به هموارگی ناهموار فراز ها و فرودها دچاریم موج ها سطحی ترین لایه ها را بالا و پایین می برند,آنچه نادیدنی است طغیانهای عظیم اعماق است که گنج های نهفته را _ حتی_ تا سواحل ِآرام می راند... ما را به اعماق یکدیگر راهی نبود , ساحل را یابنده بودیم. به رسم پی نوشت: _ همهمه ی هوشیار گنجشکان چه نشئه ی نابی می آورد! _ به همین سادگی؟ _ به همین پیچیدگی! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط تبسم |
|
|
صدا از سکوتی عقیم باردار می شود وقتی الفبای ((نگفتن))یکدیگر را نمی دانیم... دو سوی فاصله ایستاده ایم و ضریب ثبوت هیچ احساسی مجذور ابعاد فاصله را تضمین نمی کند فرصت ها! واژه هایی از دست رفتنی اند و افسوس صدای اندوه خاموش ((گفتن))هایی است که هیچ پژواکی ندارند... به رسم پی نوشت: نگفتنی که هیچ گفتنی نباشد و گفتنی که تمام نگفتن باشد تنهایی را به توان ابدیت می رساند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت توسط تبسم |
|
|
ای حس همیشگی همنشین لحظه های درون با من بیا... بگذار بگذرم از رخوت سکون که گذر,هموارگی تقدیرهای خود خواسته ی من است بگذار بگذرم از این نشستن و بستن خویش را به ضریح گشودن تو بگذار بگذرم که پای رفتنم به راه ست ای پیچیده در هستی من با من بمان... بی شک گذشتن از تو در این گذرهای پر گذر بر جای گذاشتن پاره های خویش است بر مسیر بر عطش تمام خویش رفتن است درکویِر ِناتمام ِ عطش ومن نشان هیچ واحه ای را ندارم که طراوت چشمه اش عطش تشنگی به تورا در من سیراب نماید ای بغض غریب حزن... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت توسط تبسم |
|
|
دلم گرفته است. دلم گرفته است و هوای جایی را دارد که هیچ کجا نیست! جایی که هیچ نگاهی پی کجایی در هیچ کجایی نجسته است و رد خیال هیچ شاعری به هیچ کجای خیالش خیالی نبرده است. جایی که دلتنگ کننده ترین دلتنگیها را به تنگی دل خویش کشانده است و گم شدگی اش را میان دلتنگیها گم کرده است. جایی که خاموش گریه های خدا را در انزوای بی نهایت خویش در آغوش کشیده است. ومن خواب دیده ام که هست در همان خوابی که دیگر هیچ کجا نیست . ومیدانم سکوت سرد سکون مرگیست که باردار صدای شور سیلان زندگیست. امن ِ ایمان ِمامنیست. آغوشیست که کسی مرا از هرم لحظه های آن ناغافل ربوده است ومن تمام این لحظه های دریغ را دلم تنگ است و هوای جایی را دارد که هیچ کجا نیست و وقتی هوای هیچ کجا را دارم ، هیچ کجا آرام ندارم...
به رسم پی نوشت: ایستادم،چشمانم را بستم و چرخیدم هیچ کجا نبود، هیچ کجایی که بود! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت توسط تبسم |
|
|
در من چیست این که به بهانه ای می برد مرا تا کوچه های غریب غربت؟ و من این پیدای گم , در حصار بی حصار خویش, آرامِ بی قراری های خویش,بی قرارِ قرارهای خویش, قرار محرم خویش ,محرم دردهای خویش,به هموارگیِ تاریکهای روشن و روشن های تاریک , اجتماع اضدادم. تا از این کوچه های غربت _ به هزار زخم _ به غریبستان آشنای خود در آیم چه روزها و شب ها که نمی گذرند و من می گذرم و در این گذارِ مکررِ نامکرر است که هر بار ذرَه ای تراز می شوم و درد آلوده می اندیشم چه بسیار گذر مانده است تا تمام تراز که ((هستی را صیقل خوردن هست میکند و زندگی را تراز شدن زندگی .)) به رسم پی نوشت: گاهی چه سخت سوهان زده می شویم!!! ***به یاد امین پور با تو ام ای غم ,غم مبهم ای نمی دانم! هر چه هستی باش اما کاش... نه جز اینم نیست آرزویی هر چه هستی باش اما باش! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت توسط تبسم |
|
|
دیریست که می رویم و فاصله فقط یک گام است. یک گام تا من .یک گام تا تو.یک گام تا رسیدن. این گام های همواره برای رسیدن است که در راهست و تا رسیدن فقط یک گام مانده است. گامی که بر نداشته ایم. تو یک گام تا رسیدن جلوتری یا من یک گام تا رسیدن عقب تر؟ یا برعکس؟ آنکس که گامی باز می ماند تا رسیدن رسیده است یا آنکه آهنگ گام تند میکند رسیدن را آغاز کرده است؟ تمام گام ها را برداشته ایم به گمان گام رسیدنی که هنوز برنداشته ایم که، رسیدن مقصد نیست راه است وما روزگاری دراز سرگردان حیرانی بیراهه هاییم وهنوز به راه نیامده ایم.
به رسم پی نوشت: آیازمان برای رسیدن تمام شده است یا سوت پایان را شکسته اند و حوصله ی روزگار سر رفته است در مدار تکرار؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت توسط تبسم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حریم آیین های بودن
|
| آرشیو موضوعی |
|
شعر نثر |
|
RSS
|